تبليغاتX
ღ.:**من و تو**:.ღ

ღ.:**من و تو**:.ღ





شبیه کسی شده ام که پشت دود سیگارش با خود می گوید:
باید ترک کنم!
سیگار را٬
خانه را٬
زندگی را٬
و باز پکی دیگر!


+ حک شده در دل سیاه این وب سه شنبه یازدهم بهمن 1390 3:24 توسط nam |

امرووز تنهایی

خیلی دلم گرفته بازم پناه اوردم به دفتر تنهاییهام بارون چشمام خودشونو با رقص قلمم یکی کردن آهای نگهبان کلید قلبم این انصاف که هروز با سنگ بی تفاوتی شیشه این دل عاشق بشکنی به خدا این شیشه دیگه جایی برای بند زدن نداره . چرا هروقت نگاهم به نگاهت می افته تموم احساسم یخ می زنه آخه چی میشه یکم از اون گرمای نگاهت به من بدی .توی سرزمین خیالم داخل هر کوچه پا می زارم یه نشونی از توپیدا کنم  تو حتی سرزمین خیالمم مال خودت کردی .دیشب دوباره خوابتودیدم وای که توی خواب چه قدر رفتارت ونگاهت با بیداری فرق داره همون طور که با اون چشمای مثل شبت نگاهم می کردی با من حرف می زدی وای که صدات چه آرامشی به این روح خستم می داد.تموم تنهاییامو بی وفایی هاتو توی نسیم عشقت فراموشم شد ولی تا اومدم سرمو روشونت بذازم وبگم همه ی زندگیمی دستاتو رو لبم گذاشتی و توی مه گم شدی . آخه با مرام تو دیگه چیزی واسم نذاشتی عشقم قلبم روحم سرزمین خیالم و.... مال خودت کردی و تنها یه چیز به من دادی یه بغض آره یه بغض که نمی زاره نفس بکشم می دونی ما جرا این بغض مثل افسون یه افسانه است که وقتی باطلمیشه که تو مال من شی اونوقت من اونو کنار تو بشکنم ولی تو با غرورت وردهای جادوگر شهرافسانه ها رو هم بهم ریختی این افسون حالا حالا ها باطل نمیشه پس باز من موندم با یه دل شکسته ویه نگاه سرد!!

+ حک شده در دل سیاه این وب دوشنبه بیستم دی 1389 1:37 توسط nam |

تولد؟؟؟مرگ؟؟

نمیدانم صدای نالان برگهای زیر پایم اثبات چه بود دلتنگی من یا غصه من؟!!!!...

اما این را میدادنم که دلتنگم باز هم دلتنگ تو .....

باز یاد تو.....!!!!!!

و باز هم باران.....

باز بارید و بارشش باران ابر چشمانم را بار دیگر به یاد تو روان کرد.

نمیدانم....نمیدانم نفرین کدامین یاس پژمرده دامانم را گرفت و آه دردناک کدام مرغ عشق تاوان سنگین

نداشتنت را فریاد زد؟

نمیدانم... فقط میدانم تمام وجودم ترانه تو را میخواند چشمانم به دنبال تو می گردد و قلبم ترانه با تو

بودن را طلب میکند .آری.... باز هم من به یاد تو....!!!


امسال تولدم تو نیستی پس سالروزمرگم  شاد باد


+ حک شده در دل سیاه این وب سه شنبه سی ام شهریور 1389 18:41 توسط nam |

بهم خبر دادن داری تکیه گاه یکی دیگه میشی.....!!!؟؟؟

حتی چند نفرم گفتن چرا وقتی بهم توجهی نداری بازم برات مینویسم....؟؟؟!!!

خب می نویسم چون دیوونتم...

چون عاشقتم

مینویسم به حرمت روزایی که چشات مال من بود

دلت مال من بود....!!!

نمیخواستی گرمی دستاتو.آرامش صداتو به کس دیگه بدی

مینویسم به حرمت روزایی که فقط من بودم و تو .........

+ حک شده در دل سیاه این وب چهارشنبه سوم شهریور 1389 18:41 توسط nam |

حرف پنجم

ببین من عاشق را ....

ببین که چگونه عاشقانه در پی تو هستم....

ببین که چگونه شب و روز به یاد تو هستم و تنها آرزویم رسیدن به تو است....

لحظه ای به من نظری بینداز ....

ببین که تنهاتر از من هیچ تنهایی نیست ، مرا باور کن ، تنها تویی در قلب تنهایم!

این قلب تنها ، لحظه به لحظه به یاد تو هست...

ببین مرا که از همه عاشقترم ، عاشق تو و آن قلب مهربانت ....

از همه دیوانه تر منم ، این منم که دلم میخواهد و آرزو دارم تو برای من باشی !

دلم میخواهد تا ابد برای من باشی و تنها عشق جاودانه ام باشی ....

در میان اینهمه عاشقان لحظه ای نیز به من نگاه کن ....

یک لحظه به من نگاه کن تا ببینی از همگان مجنون ترم...

مجنون تو ، مجنون آن چشمهای زیبایت ، دیوانه آن قلب پاکت....

بیا با هم عاشقترین باشیم ، در میان همگان صادق ترین باشیم....

ببین من دلشکسته را که شب و روزم یاد تو و ذکر نام تو است ....

مرا باور کن ، این عشق مرا گرچه حقیر است ولی باور کن....

باور کن که همین عشق حقیر ، پاکترین و واقعی ترین عشق روی زمین است...

با اینکه میدانم نگاهت به سوی کسی دیگر است ، بیا و لحظه ای نیز نگاه به من کن!

نگاه کن تا بفهمی عاشق واقعی کیست !

او که تو را از همه بیشتر دوست دارد و تنها آرزویش رسیدن به تو است منم!

او که رسیدن به تو را برابر با خوشبختی میبیند منم !

او که میخواهد بعد از رسیدن به تو دنیا را به نامت کن منم !

این منم که عاشقم ، لحظه ای به من عاشق نظری بینداز ....

به خدا خیلی دوستت دارم و یک لحظه نیز طاقت ندارم قلبت برای کسی دیگر باشد!

آرزو دارم آن قلب مهربان و پاکت برای منی باشد که تو تنها آرزویش هستی !

فقط یک بار بگو که برای منی ،تا یک عمر احساس خوشبختی کنم !

فقط یک لحظه برای من باش ، تا یک عمر امیدوارانه و عاشقانه به عشق تو زندگی

کنم!باور داشته باش که خیلی دوستت دارم ، تنها کافیست لحظه ای مرا باور کنی !

بیا با من باش تا غروب زندگی ام به پایان برسد و سپیده عشق در قلبم طلوع کند!

بیا با من باش تا سپیده آخر ..... لحظه ای که میفهمی از عشقت مرده ام!



+ حک شده در دل سیاه این وب چهارشنبه سوم شهریور 1389 18:38 توسط nam |

حرف چهارم

امشب حس يه گل سرخ كوچيك رو دارم كه به خاطر اومدن خزان محكومم به مرگ

مرگي كه تولدي رو به همراه نداره  امشب محكومم به دل كندن از تو دل كندن از همه چيزهايي كه داشتم و دارم و محكومم به فراموش كردن تو ....

چقدر دلم براي تنهايي بيد همسايه مي سوخت چقدر دلم مي خواست جاي آسمون باشم كه هميشه فقط تو رو ببينم يه روزي آرزوي فنا رو داشتم و حكم زندگي بهم دادن و امروز كه حكم زندگي مي خوام محكومم به نابودي محكومم به به حياتي جز با تو . مي ترسم.......

مثل پرنده اي كه با بالهاي خيس در هواي سرد مانده مي لرزم؛لرزشم از سرم نيست لرزم از ترس تنهايي است

اون وقتايي كه از شب مي ترسيدم  چقدر خوب بود شبايي كه تا صبح ماه اتاقم بودي چقدر خوب وقتي مي دونستم دستات فقط مال من بود چقدر خوب كه فكر مي كردم كه چشمات فقط منو مي بينه چقدر خوب بود لحظه وزيدن نسمي كه فقط صورت تو را نوازش مي كرد
چقدر خوب بود وقتي كه چشمات تنها پناه تو خسته و گمشده من بود
چقدر خوب بود كه سوي چشمات فانوس اميد كوچه هاي تاريك و سوخته قلبم بود
چقدر خوب بود زماني كهبراي ديدنت ثانيه رو مي شمردم و موقع ديدن چشمات در هر ثانيه صد كه نه هزار بار ميمردم
مي ترسم....مي ترسم....!
امشب سياهي اين شب بي ستاره رو سرم سنگيني مي كنه تحمل شب سخته
تحمل نبودنت سخته
تحمل نداشتنت  سخته
تحمل درد دوريت سخته تحمل آوارگي سخته
تحمل فكر نكردن به تو براي من كه لحظه لحظه زندگيمو با خاطرات تو مي گذرونم سخته
سخته كه تنها پناه آوارگي هامو رها كنم
گفتم :بهت تا آخرش هستم
دلبركم آآخرش شايد همين جاست
خيلي سخته بالهاتو بسوزونن و حتي نتوني بگي كمكم
من از كسي جز تو كه حتي نمي ذارن صدام هم بهت برسه كمك نمي خوام
نابود شدم ولي تو پرواز كن
نابود مي شم تا پرواز كني
تا روي بالهات بنويسي كه:

نسیم در دورترین نزدیکی

              روز پرواز مرا منتظر است

+ حک شده در دل سیاه این وب جمعه سوم اردیبهشت 1389 18:37 توسط nam |

حرف هفتم

ميگن چرا اينقدر تحت فشارش ميزاري؟

سکوت ميکنم

ميگن چرا اگه بهت توجه نکنه دلخور ميشي؟

سکوت ميکنم

ميگن چرا وقتي ميره با يکي ديگه اشک ميريزي؟

سکوت ميکنم

ميگن چرا همش به ياد خاطرات قديمت غصه ميخوري؟

سکوت ميکنم

ميگن چرا تمام کار هاشو زير نظر داري؟

سکوت ميکنم

ميگن چرا در حسرت ديدنشي در صورتي که ميدوني ناراحتت

ميکنه؟

سکوت ميکنم

ميگن چرا از عالم بريدي و چسبيدي به کسي که برات از يه

نفرم نميگذره؟

سکوت ميکنم

ميگن چرا در برابر توهين و تمسخرش سکوت ميکني؟

چرا؟چرا؟چرا؟..

فرياد ميزنم :

چون دوسش دار م

 

+ حک شده در دل سیاه این وب سه شنبه سوم شهریور 1388 18:40 توسط nam |

حرف ششم

چشم در راهی که آخرین باربرای همیشه بدون خداحافظی در آن پای گذاشتی و رفتی ،دوخته بودم

جاده ای که آغازش من بودم و پایانش خورشید ارغوانی رنگ.

جاده ای که وسط آن جای پای طلایی تو بود.

امروز که به آن جاده و خورشید می نگرم ،دیروز به یادم می آید.

دیروزی که زمزمه کوچ سر دادی و رفتی.

راستی یادت هست چگونه رفتی؟وچرا رفتی؟مگر من چه کرده بودم؟

آن روز من در طلب یک لقمه نان از سفره عشقت،گداگونه به خانه ات روی آوردم،ولی افسوس!در به رویم نگشودی.

تو رفتی و ناراحتی ام بیش از این باشد که چرا رفتی ،این است که چرا آنگونه ،ناگهان و غریب و سرد و رویایی!

تو رو به غروب و من رو به تو!

تو پشت به من و من پشت به آرزوهای با تو بودن!

به هر حال جدا شدیم،تو از من و من از یک دنیا امید.

چهره ات هنگام رفتن یادم هست،لبهایت خندان بود ،قلبت از سنگ و آوازخوان و شادان می رفتی.

دیده به جاده ای دوخته بودم که به خورشید می رفت.

آغازش من بودم و پایانش خورشید ارغوانی رنگ و خط وسط جاده جای پای طلایی تو بود.

تو رفتی آنقدر که در انتهای جاده،همراه خورشید غروب کردی و رفتی....!!

+ حک شده در دل سیاه این وب چهارشنبه سوم تیر 1388 18:38 توسط nam |

حرف سوم

 

يه روزي خيلي آروم و بي بهونه اومدي تو آسمون سرنوشتم و شدي تنها بهونه..............     
 شدي خواستني ترين ماه آسمون من..............
اون روز سرد زمستون با اون آفتابي كه تو اون سال كم پيش مي اومد اومدي و امروز با ناديده گرفتن معصوميت بارون داري مي ري
يادمه يه روزي دليل بودنت بودم و حالا دليل نموندنت شدم اينارو پاي كدوم حكمت تلخ سرنوشتم بذارم؟
 امروز ياده مطلبي اوفتادم كه يه جايي از قول تو برا يه آدم مجهول شايد من نشته شده بود تقريباً آخرش اين بود:
باران...... دگر بار اومد و رفت.............
و افسوس اينبار تنها من بودم و دل ....در حسرت تو
كه بر چشمانم لبخند ميزني و گويي:
-باز هم چترت را فراموش كرده اي؟
و من آرام مي گويم :
دستان تو را كه دارم باكي نيست
يادتــــــــــــه؟
چرا بهم دروغ گفتـــــــــي؟
چرا گفتي با داشتن دستاي مــن باكي ندري تو كه تمام ترســت دستــــاي منـه.............
تو كه تمــام وجودت فــرار از نگــاه هاي منــه..........
من چي رو بـاور كنــم؟
سرم داره ســوت مي زنه،اتفاقـاً ملوديه جـالبــيه...!!!!؟؟؟؟؟
آهنگ رو  روشــن مي كنـم .......يه آهنگ قديمي و خاطره زا......مي خوايي بدوني چيــه؟باشه مي گـــم پس بخون شايد يادت بيـاد
 اي دل تنها بسه چشم انتظــاري من مونــدم و شبـهام
       شــبــــــــاي بــــــي قـــراري
اينم يادتـــــــه؟(ميدونم كه يادتـه)
آره فكـر كنــم اين نــوار راسـت مـيگه.........!!!!!
ديـگه بي قــراري بســــــــــــــــــه
ديگه بايدبريزم دور همــه اون روزايـي كــه براي ديدنــت غــرق بــي تابــــــي بودم رو........................
ديـــــگه براي كنــار تــو بــودن ،بـراي داشـتن دســـتات..............بســـــــــه.....بســــــــه......
بسه بي قــراري براي چشــماي تــو بســــــه؟تا كي؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تا كي بــي قراري؟؟؟!!!؟؟؟
يه وقتـي نوشتن رو كنـار گـذاشتم چون دلـيـلي بــراي نوشــتن نداشــتم..اون روز تو بـــــودي كه دلـيل نوشته هاي بـي سرنوشـــــتم شـدي.........
اون روز تو بـودي كه اومــدي و امـيــــــد دل ناامـــــيدم شــدي.......
حتــي فكرشـم نمــي كردم تمـام ايـن مدت منتظـــر ديدن روز مرگ غـــزلهام بـاشـــي
مگه اول شعري كه نوشتــه بودي ((همون كه بالا آخـرشو نوشتم اين نـبود؟))
باران يادگار توست...خاطره نمناكي نگاه من
باران اشك آسمان است....همانروز كه باريد مرا از
 وداع خبر داد.... از آينده هاي بي تو بودن......از حسرت
 .................
مگه هـمين بارون يـه روز همدمغماي ما نبود؟
مـگه همين آسـمون نبود كه پا بـه پاي من و تو بـراي دلتنگـي هامون گريه مي كرد؟
مگه همِن بارون ما رو به هم نرسوند؟
مگه نمـي گن بارون معصوم؟پس كو.....؟؟چـــرا من نمي بيــنم؟
چرا امروز آسمون بغض كرده ولي نمـــي باره؟
آسمــــون به خدا دلتنگـم......
آسمــــون ببـار.... ببـار كـــه تنــــها شدم....ببـار كه يـه روزي خودت بهـم داديـش.......ببـار تا بـدونم تو هم از گرفتنش ازم غمـگيني........
آسمـــــــــون ببار تا بفــــهمم با غــــــــــرور له شدم چــكار كنـــم؟
ببــار تا بفـــهمم جـــواب اعتمــاد دلم رو چي بدم؟
ببـار تا بدونم دل شكستــم رو پيـش كي ببرم تا بند بزنه؟......ببــار.............
كو اون غروبايي كه دور از هم چشم به يه آسمون مي دوختيم و توي روياهاي تاريكمــون غروب رو چراغ مي كرديم ا حضور همديگرو حس كنــيم به ببينيم؟؟؟؟
كو اون زندگـــي كه پايه هاش احــساس زخم خورده  بـــود؟
كي باور مي كنه روي ويرونه هاي زندگيم قصر غرور سوار كرده باشي اونم تو...............!!!!!!
چه طوري ثابت كنـم يه روزي اومدي تا تنهـا نباشم و درست وقتي فهميدي مونس تنهاييام شدي رفتي؟
من نمي تونم چيزي رو ثابت كنم فقط مي خوام بگم اينم نوشته اي بود مثه باقي نوشته هاي بي سامون من
به بزرگي خودت ببخـــــــــش....................
كــــــــاش روز اول مي دونسم هضم حضورم،احساسم برات سخته..............!!!
كــــــــاش مي دونستم تو وجود منو نمي خوايي.............!!!
كــــــــاش ميفهميدم هيچ بلبلي تا ابد پيش گل نميمونه
كــــــــاش باور مي كردم بلبل مثل گل پايبنده زمين نيست...بلبل آزاده...........!!!
كــــــــاش مي فهميدم همه گلهايهروز تكراري ميشن.....!!!
كــــــــاش مي فهميدم عمر گل كوتاهه...........!!!
كــــــــاش ميدونستم همه بهتــرينهـا تاابــد بهترين نمي مونن.....!!!
كــــــــاش باور مي كردم بيد اگه تنــها نبود و صبر نداشت مجــنون نمي شد....!!!
كــــــــاش مي دونستم زندگي فقط فقط خيابون نيست كه دستاي تو مراقبم باشه و وقتــي رد شديم به همه آرزوهامون برسيم...!!!
كــــــــاش بازي سرنوشت رو فرامــوش نميكردم..............
من فراموشـــكار بزرگي بودم تقصــــير تو نبود عزيزم...............
ياد روزي كه خودمو به سرنوشت با تو سپردم به خير.......
چه لذتي داشت وقتي ميديدم يكي هست كه وجودش عزيزتر از حضورشه و با حضورش وجودشو تكميل مي كرد....
 كاش تا همــون اندازه صــادق مي مونديم
     كاش تا همــون اندازه عاشق مي مونديم
مهم نيست خودتو اذيت نكن...........
به اميد روزي كه  ماه آسمون كسي بشي كه لياقت همه چيزايي كه شايد من لياقتش رو نداشتم رو داشته باشه...
تمـام اين اتفاقاتو پاي لياقت خودم ميذارم نه بچگي تو......
چكار كنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
سكــــــــــــوت......؟
چشم باز هم سكــوت مي كنم......
اميدوارم
 در سالروز مرگ شقايقهاي سرخ......
در سالروز خاموشي ستاره كوچولو.....
بزرگترين خورشيد دنيا نسيبت بشه شايد ستاره براي تو خيلي كمه
عزيزترين ديروز و همنفس امروز من

+ حک شده در دل سیاه این وب شنبه سوم اسفند 1387 18:36 توسط nam

حرف دوم

يه شب وقتي آروم تو آسمون رويام پرواز كردي تو رو از بين اون همه ماه چيدم
و تو شدي ماه مهربون من و منم شدم ستاره كوچولوي تو
،اما يادم نبود كه بايد چشامو باز كنم و مواظب باشم.چه روزگار مهربوني بود......
چه روزگاري بود وقتي كه دستاي مهربونت ياور هميشگي چشماي خيسم بو
.وجودت تكيه گاه همه گلهاي سرخ بدون ساقه بود
 و حضورت مامن امن هزاران پرنده بي آشيونه بود
اون روزايي كه خورشيد خانوم از سرم ديدن تو تو زودي خودش رو قايم ميكرد
تا مبادا ببينت و عاشفت بشه شايد...
شايدهمون موقع بود كه خدا ستاره ها رو فراموش كرده بود 
دارم نورم رو ازدست ميدم....
اگه يه روز ماه من ديگه نخواد بمونه...؟؟
اگه يه روز ماه من ديگه نخواد جاشو با خورشيد عوض كنه.....؟؟
اگه قرار باشه هميشه شب باشه چي.....؟؟
اگه ديگه پروانه اي پرواي سوختن از عشقو نداشت.....؟؟ 
اگه ستاره ها برا هميشه تنها بشن اون وقت من چه كار كنم؟
اگه يه وقت نخوايي بيايي تو آسمون دلم اونوقت شب دلم بي تو خيلي تاريكه
شبا وقتي مي آيي تو خوابم كه نترسم نمي دوني چقدر خيالم راحت ميشه كه هستي
مي دوني اگه نباشي اين نسيم بي رمق همه بيابونها رو مي گرده تا پيدات كنه
نمي دونم شايد دوست داري مجنونت بشم؟؟؟؟
برا همينه ازم قايم ميشي؟؟؟
باشه خيالي نيست مجنون بيابون گردت ميشم به شرطي كه توي اين هزار رنگي
دنيا يه رنگ بموني و بتوني تو ضرب و تقسيم اين دنيا غم دوريتو تفريق كني تا
تا ديگه ملالي براي بيابون گرديم نمونه
من فقط ترسم از دست دادن تو ،نداشتن تو،نداشتن چشماي تو،.......!!!
هميشه لبخندت منو به مرز جنون ميرسونه پس بخند و اين مجنون رو
براي بيابون گردي مجنون تر كن اگه خواستي منتظرم باش اگه نه ميسپارم
به بارون كه يادم رو براي لحظه اي برات تداعي كنه....
تو را به چشمانت و چشمانت را به خدا ميسپارم و با كولباري از غم جدايي
و ترس نداشتنت ميروم
مهربانترين ماه شبهاي تارم
براي هزارمين بار ميگويم
مراقب چشمانت كه همه زندگي من است باش........

 

 

+ حک شده در دل سیاه این وب سه شنبه سوم دی 1387 18:32 توسط nam |

حرف اول

سلام بهترينم
نميدونم بايد چي بنويسم شايد بهتره از وصف اتاقم شروع كنم تا به تو برسم؟؟؟
آره اينطوري بهتره پس به ياري چشات شروع ميكنم اميدوارم خستشون نكنم
الان تو كلبه تنهايي هام مملو از سكوت وهم انگيز،تنها چيزي كه تو ظلمت
خيالم روشنه ستاره سفيد وسط اتاقم مي خوره و گاهي از وهم و خيال بيرونم ميآره
اين ستاره رو هم به خاطر سفيدي وجودش به اتاقم آويزون كردم تا شايد بتونه
روشني اش رو به سوي ضعيف چشمام سنجاق كنه ...
ثانيه ثانيه ساعت اتاقم زمان نبودنت رو فرياد ميرنه و روح زخمي ام رو آشفته ميكنه
امروز با شنيدن صدات وجودم يه دفعه پر از شوقي شد كه با سردي لحنت آبي روي
خاكستر دلم ريخت....
اما تمام زحماتم رو براي فراموش كردن اين صدا به باد دادي......
و به من يادآوري كردي كه نميتونم فراموشت كنم لحن صدات بهترين نتهاي زندگي
رو مينوازه و آرامش تك تك لحظه هام رو به ارمغان ميآره...
اما اين صدا چقدر امروز غريبه بود ...چقدر سرد از كنارم گذشت
چقدر زود درياي محبت چشمات خشكيد....
چقدر زود رنگ بازي تكراري بچه هاي ديروز شدم....
چقدر دلم باري بي پناهي خودم ميسوزه....
مهربانترينم...
فردا يكسالگي شكفتن غنچه نيلوفر حضورت تو مرداب دلمِ.....
كاش تگراري نمي شدم....!!!
كاش فردا باز هم صدام ميزدي تا سكوت صداتنازكترين تار دلم رو براي هزارمين بار
در يك ثانيه بلرزونه و من با فريادي پر از سكوت طوري كه گوش فلك رو كر كنه داد
مي زدم كه من قادر بهفراموش كردنا او نيستم و با صدايي شبيه ناله ميگقتم كه:
قلب ن بدون او دليلي براي تپيدن را ندارد و تو براي هزارمين بار بهانه كودكانه اي
ميگرفتي براي فرار از فرياد سكوت ديوانه اي كه رازهايي را در درياچه سرنوشت به
نسيم فراموشي سپرد....
راهايي كه شايد در پس آنها زمزمه ويراني زندگي شكل مي گرفت.....
كاش ميشد خاطره ها را كشت....
كاش ميشد خيال خامت رو در سر باطل كرد....
و اي كاش مي دانستم چه كردم و چه شد بر من كه يگانه نيلوفر مرداب دلم كه بعد
ازسالها انتظار در دلم روييد چرا پژمرد؟؟؟؟.......!!!!

 

+ حک شده در دل سیاه این وب پنجشنبه سوم مرداد 1387 18:24 توسط nam |